امیرحسینامیرحسین، تا این لحظه: 14 سال و 11 روز سن داره
نرگسنرگس، تا این لحظه: 10 سال و 1 ماه و 26 روز سن داره

امیرحسین جیگر مامان

کلی خبررررررررررررر+عید1394

  اول اینکه دوباره دارم خاله میشیم و حسابی خوشحالم بله خاله عاطفه نی نی دار شد انشاالله که نی نیش به سلامت به دنیا بیاد . دوم اینکه از  یک هفته قبل از عید خاله عطیه مهمونمون بود و با وجودش خیلی به شما هم خوش میگذشت اینقدر ذوق میکردی که نگو .واما خبر دیگه که خوب نبود سه شنبه آخر سال  اتفاق افتاد کشیدن دندونهای خوشگلت بود 4تای بالا بعد از اینکه چند تا دکتر دندونپزشک اطفال بردیمت نظر کلی به کشیدن دندونات شد .و پسر من که قوی بود و خدارو شکر با دکتر همکاری کرد چندتا آمپول اولو تحمل کردی اما آمپولایی که از توی سق زد خیلی گریه کردی ولی بازم خداروشکر دهنتو باز میکردی و حرف گوش کن بودی.بعدش هم خیلی اذیت نکردی و همه چیز خوب...
28 اسفند 1393

بدون عنوان

سلام عزیز مامان داریم کم کم به سال جدید نزدیک میشیم این مدت بازم جو خونه تکونی منو گرفت و حسابی مشغول بودم. علاقه ی شدید شما به وسایل آشپزخونه.....       چند هفته پیش دندونات آبسه ی شدید کرد رفتیم دکتر و چرک خشک کن قوی داد و گفت باید کشیده بشه ما که خییلی ناراحت بودیم تا اینکه یکی از دوستام آدرس یک دکتر دیگه را داد دیروز رفتیم پیشش گفت هنوز زوده یکشیمش باید بریم پیش یک دکتر دیگه تا اگه بشه درستش کنیم فردا هم بابا نوبت گرفته ببریمت خدا کنه درست بشه نکشیمش     امروز بردمت آرایشگاه  ....     &...
19 اسفند 1393

این روزها......

سلام به پسر گلم الان که دارم واست مینویسم غروب جمعه است و شما و بابامیثم رفتین خونه ی بابایی هنوز چند دقیقه نشده دلم برات تنگ شد.یه مدت نتونستم واست پست بذارم  بله شما که نمیذاری من پای کامپیوتر بشینم.خب از خبرای این روزها اینکه خونه تکونی را امسال زودتر شروع کردیم و تقریبا کار خاصی نداریم.البته چون میخوایم اوایل سال جدید اسباب کشی کنیم یکسری کارها موکول میشه به سال بعد .... پس فردا شما دو سال و چهار ماهه میشی و الان واقعا شدی طوطی هر کلمه ای که بگیم تکرار میکنی.این روزها دندونات اعصابمو خورد کرده آخه چهار تا دندون جلوت حسابی خراب شده و داره خورد میشه الهی بمیرم هنوز تا شش سالگی و دندونای جدید خیلی دیگه مونده مامان و...
1 اسفند 1393

پسرم.......

عزیزدلم امروز داشتم عکسهای اولین عید نوروزی را که مهمون خونه ی ما شدی میدیدم واااااااااای که چه قدر همه چیز زود میگذره شما بزرگتر میشی و هر روز انرژی و جنب و جوشت بیشتر میشه قربون اون حرف زدنت برم که دل آدم واست غش میره .الان که واست مینویسم ساعت 11شبه و شما هوس دد با بابا کردی و بابا بردتت بیرون. از صبح که بیدار میشی با هم سرگرمیم دیگه همش میخوای باهات بازی کنم.کلا دوست داری همبازی داشته باشی گاهی یاسین میاد باهاش بازی میکنی و با رفتنش کلی گریه میکنی خونه ی بابایی هم که میریم اونجا موندگارمون میکنی و نمیذاری بیایم خونه. پسرم داره با باباش نماز میخونه،چقدر رکابی بهش میاااااد   رفته کتاب قصه خودش را آورده یعنی دا...
18 بهمن 1393

هفته ای خووووووووووووب

عزیزدلم خوبی عشقم من که عالیم مگه میشه کنار شما بد بود،مخصوصا این هفته که حسابی بهمون خوش گذشت آخه باباجان و مامان جان و خاله عطیه و خاله زهرا از اصفهان اومدن خونمون. شب دومی که خونمون  بودن بابایی اکبراینا هم اومدن و ما حسابی در کنار بزرگترها بهمون خوش گذشت.یک شب هم رفتیم کرج خونه خاله عاطفه و اونجا موندیم.چقدر گردش اون شب خوب بود.مرسی خاله عاطفه.جمعه هم باباجان مارو رسوند خونه و خودشون رفتن اصفهان.شب هم با بابامیثم کلی پیاده روی کردیم و بابا شام مارو برد بیرون. پسرم داره ژله ی جادویی که خاله زهرا درست کرده میخوره.ژله ی جالبی بود.آدمو به فکر فرو میبرد.       ا مروز کیک سیب پختم...
4 بهمن 1393